داخلی     مقاله     بین الملل
به مناسبت میلاد مبارک امام هفتم؛
امام کاظم علیه‌السلام، اسوه بشریت
  در سالگرد میلاد با سعادت امام هفتم شیعیان، حضرت امام موسی الکاظم علیه‌السلام، مقاله‌ای از حجت‌الاسلام والمسلمین رسول جعفریان درباره اسوه حلم و بردباری و استقامت در برابر دشمنان می‌خوانید.
Share/Save/Bookmark
يکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۲۶
کد مطلب : 50250
امام کاظم علیه‌السلام، اسوه بشریت
هفتیمن امام شیعه امامیه، حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) است که مسلمانان بخصوص شیعیان، او را به دلیل حلم و بردباری در برابر معاندین و فرونشاندن غیظ و خشم خویش در مقابل دشمنان لقب کاظم داده‌اند، تولّد او به سال ۱۲۸ هـ . ق در اَبْواء ـ منطقه‌ای حد فاصل بین مکه و مدینه ـ و شهادت ایشان در بیست و پنجم رجب سال ۱۸۳ هـ . ق در بغداد در زندان حاکم ستمگر عباسی، هارون الرشید، صورت گرفته است، امام کاظم(علیه السلام) پس از شهادت پدربزرگوارش در سال ۱۴۸ هـ . ق، رهبری شیعیان را بر عهده گرفته و عمر شریف خود را در مدینه و بغداد گذرانده است، در میان شخصیت‌های علوی موجود در عصر آن حضرت، کسی را توان برابری با وی نبوده و از نظر علم و تقوی و زهد و عبادت سرآمد روزگار خویش بشمار می‌آمد.

شیخ مفید درباره آن حضرت می‌گوید:

كان اَبُوالحَسنِ مُوسی(عَلَیهِ السَّلامِ) اَعْبَدَ اَهْلِ زَمانِهِ وَ اَفْقَهَهُمْ وَ اَسْخاهُمْ كَفاً وَ اَكْرَمَهُمْ نفساً.

ابوالحسن موسی (ع) پارساترین و فقیه‌ترین و سخی‌ترین و با شخصیت‌ترین اهل زمان خود بود.

شیخ طبرسی می‌نویسد:

کانَ عَلَیهِ السَّلامُ اَحْفَظَ النّاسِ لِکِتابِ اللهِ . . . . وَ کانَ النّاسُ بِالْمَدینَةِ یسَمُّونَهُ زَینَ الْمُجْتَهِدینَ.

آن حضرت حافظ‌ترین مردم به کتاب خدا بود. . . و مردم مدینه او را زینت عبادت کنندگان می‌نامیدند.

و ابن ابی الحدید درباره آن حضرت چنین می‌نویسد:

جَمَعَ مِنَ الْفِقْهِ وَ الدّینِ وَ النُّسُکِ وَ الْحِلْمِ وَ الصّبْرِ.

فقاهت، دیانت، پرهیزکاری و بردباری و شکیبائی، همه در آن حضرت جمع بود.

یعقوبی، مورّخ شهیر درباره وی می‌نویسد:

وَ كانَ موسی بْنُ جَعْفَرٍ مِنْ اَشَدِّ النّاسِ عِبادَةً.

موسی بن جعفر (ع) عابدترین مردم زمان خود بوده است.

و در شذرات الذَّهب آمده: کانَ صالِحاً عابِداً جَواداً حَلیماً کَبیرَ الْقَدْر.

آن حضرت از صلحاء و عُبّاد و سخاوتمندان و بردباران روزگار و دارای شخصیتی بس بزرگ بوده است.

و از قول ابوحاتم نقل می‌کند: ثِقَةٌ اِمامٌ مِنْ اَئِمَّةِ الْمُسْلِمینَ.

یافعى می‌گوید: کانَ صالِحاً عابِداً جَواداً حَلیماً . . . وَ کانَ سَخیاً.

یحیی بن حسن بن جعفر، نسب شناس مشهور درباره آن حضرت چنین نوشته:

كانَ موسی بْنُ جَعْفَرٍ یدعَی الْعَبْدُ الصّالِحُ مِنْ عِبادَتِهِ وِ اجْتِهادِهِ.

موسی بن جعفر (ع) به علت عبادت و اجتهادش، عبدصالح خوانده می‌شد

این جملات، نمونه‌های اندکی است از آنچه مورّخین و محدّثین شیعه و سنّی، آن حضرت را با آن توصیف کرده‌اند و استاد عطاردی جملات زیادی از این قبیل را در کتاب گرانبهای خود مُسند الامام الکاظم آورده است.

آنچه از سجایای امام، بیشتر از همه قابل توجه بوده، کرم و سخاوت آن حضرت است که ضرب المثل بوده است، ابن عِنَبَه در این رابطه می‌نویسد:

وَ فی كُمِّهِ صُرَرٌ مِنَ الدَّراهِمِ فَیعْطی مَنْ لَقِیهُ وَ مَنْ اَرادَ بِرَّهُ وَ كانَ یضْرَبُ الْمَثَلُ بِصُرَّةِ مُوسی.

همواره نزد او کسیه‌هائی از زر بود و به هر کسی که می‌رسید و یا به هر کسی که به احسان آن حضرت چشم داشت از آنها می‌بخشید بطوری که کیسه‌های زر او ضرب المثل شده بود.

سخاوت امام حتّی شامل کسانی می‌شد که به آزار و اذّیت او می‌پرداختند، در این زمینه ابن خَلَّکان از قول خطیب، چنین نقل می‌کند:

وَ كانَ سَخِیاً كَریماً وَ كانَ یبْلُغُهُ عَنِ الرَّجُلِ انَّهُ یؤْْذیهِ فَیبْعَثُ اِلَیهِ بِصُرَّةٍ فیها اَلْفُ دینارٍ وَ كانَ یصُرُّ الصُّرَرَ ثَلثُمِأةِ دینارٍ وَ اَرْبَعَمِأةٍ دِینارٍ وَ مَأْتَی دینارٍ ثُمَّ یقَسِّمُها بِالْمَدینَةِ فَكانَتْ صِرارُ موسی مَثَلاً.

او چنان بزرگوار و سخاوتمند بود که وقتی به وی اطلاع می‌دادند فردی در صدد اذیت شماست، کیسه زری که حاوی هزار دینار بود برای او می‌فرستاد، او همیشه زرها را در کیسه‌های سیصد و چهارصد و دویست دیناری می‌گذاشت و میان اهل مدینه تقسیم می‌کرد و کیسه‌های زر وی معروف بود.

ابوالفَرَج اصفهانی در رابطه با بخشش آن حضرت به کسانی که به آزار او می‌پرداختند روایت مفصلی آورده است که جداً آدمی را به شگفتی وا می‌دارد.

ذَهَبی، رجالی مشهور درباره امام کاظم (ع) می‌نویسد:

وَقَدْ كانَ موسی مِنْ أَجْوادِ الْحُكَماءِ وَ مِنَ الْعُبّادِ الْاَتْقِیاء.

موسی بن جعفر از سخاوتمندان حکما و از پرهیزگاران عبادت کنندگان بود.

از جمله خصائص دیگر آن حضرت زهد و عبادت وی بود، حضرتش سالهای متمادی در زندان بسر برده و در تمام این مدت به عبادت خدا مشغول بود، بطوری که بسیاری از زندانبانان او تحت تأثیر قرار گرفته و از نگهداری امام بدان صورت خودداری می‌کردند.

هارون درباره آن حضرت به ربیع گفت: اَمَّا اِنَّ هَذا مِنْ رُهْبانِ بَنی هاشِمٍ(این مرد از آن جمله از مردان بنی‌هاشم است که از دنیا گذشته است) ربیع می‌گوید: به هارون گفتم پس چرا او را زندانی کرده‌ای، او در پاسخ گفت: هَیهات لا بُدَّ مِنْ ذلِکَ(هرگز، چاره‌ای جز این نیست.)

این الوّردی از مورّخین قرن هفتم روایت مستندی درباره کثرت عبادت آن حضرت آورده است.

به دلیل همین سجایای پاک اخلاقی وی بود که پیش مردم، محبوبیت فراوانی داشته و درباره او به کرامات فراوانی قائل بودند، ابن الجوزی در این زمینه روایتی آورده که ابن حَجَر هَیثَمی نیز آن را روایت کرده، مضمون روایت این است:

شقیق بَلْخی در سال ۱۴۹ در سفر حج به امام برخورد، و چندین بار سعی کرد مطلبی از آن حضرت بپرسد که هر بار امام با خواندن آیه‌ای ما فی الضمیر او را برملا کرد.

مشکل امامت پس از امام صادق(علیه السلام)
اختلافی که معمولاً میان شیعیان پدید می‌آمد ناشی از تعیین امامت امام بعدی بود، گاهی بنا به دلایل سیاسی از جمله به دلیل وحشتی که از حاکمیت عباسیان وجودداشت، امام برای بسیاری از شیعیان خود ناشناخته می‌ماند، زیرا امکان آن بود که اگر به صورت صریح، امامت امامی لو رفته باشد از ناحیه خلفا تحت فشار قرار گیرد، شدّت اختناق منصور در مورد علویان بخصوص امام صادق(علیه السلام) ـ که عظمت فراوانی در جامعه کسب کرده بود ـ باعث شد تا سردرگمی خاصی میان برخی از شیعیان در رابطه با رهبری آینده، بوجود آید و دعوت و جذب شیعیان آن حضرت از طرف بعضی از فرزندان امام صادق (ع) ـ که به ناحق داعیه امامت داشتند ـ و بهره‌گیری آنان از این فرصت، مزید بر علت می‌شد، پراکندگی شیعیان نیز خود مشکل دیگری بود زیرا آنها در شهرهای دور و نزدیک زندگی می‌کردند و کسب اطمینان در مورد امام واقعی برای آنان کار مشکلی بود، امام صادق(علیه السلام) برای اینکه جانشینش مشخّص نشود، علاوه بر دو فرزند خود امام کاظم (ع) و عبدالله، منصور عباسی را نیز وصّی خود قرار داد.

این عوامل دست به دست هم داده و در ایجاد انشعاب میان شیعیان پس از شهادت هر امامی تأثیر زیادی به جای می‌گذاشت بر همین روال این انشعاب پس از رحلت امام صادق (ع) نیز رخ داد، بطوری که یکی از اصحاب امام کاظم (ع) با توجّه به اینکه: ذَهَبَ النّاسُ بَعْدَ اَبیعَبْدِ اللهِ (ع) ‌یمیناً و شِمالاً. در مورد جانشین آن حضرت نیز سؤال کرد.

نکته دیگری بخصوص در زمان امام صادق (ع) وجود داشت که سود جویانی از آن استفاده کردند و آن، مسئله اسماعیل بن جعفر بن محمد (ع) بود از آنجا که او فرزند بزرگتر امام صادق (ع) بود، بسیاری از شیعیان گمان می‌کردند که رهبری آینده شیعه از آن او خواهد بود، ولی او در حیات پدر وفات کرد و بطوری که در روایات آمده، امام صادق (ع) اصرار داشت که شیعیان به مرگ او یقین داشته باشند، با این حال عده‌ای پس از آن حضرت با داعیه مهدویت اسماعیل و یا بهانه‌های دیگر، فرقه‌ای بنام باطنیه یا اسماعیلیه و یا اسامی دیگر، در شیعه بوجود آوردند، در مورد اسماعیل نکته مهم این است که مطرح شدن او به عنوان رهبر و امام شیعیان پس از پدر، جنبه سیاسی داشته و احیاناً بزرگتر بودن او نیز در این امر مؤثر بوده است، بخصوص که امام صادق (ع) تا آخرین روزهای زندگی از تعیین صریح جانشین خودداری می‌فرمود.

البته روایاتی وجود دارد که امام کاظم (ع) از ابتدا برای برخی از خواص شیعه به عنوان جانشین پدر خود معین شده بود.

این روایات از طرق مختلف نقل شده است، علاوه بر این حدیث لوح نیز در رابطه با ذکر اسامی معصومین مؤید این مطلب است با این حال به دلایلی که ذکر شد اسماعیل در زمان پدر خود به گونه‌ای مطرح شده بود که شبههجانشینی و امامت او در میان برخی از شیعیان وجود داشت.

به عنوان نمونه در روایتی از فیض آمده است که روزی نزد امام صادق (ع) بوده و آن حضرت در ضمن برخوردی که پیش آمد به وی تصریح می‌فرمایند که اسماعیل جانشین او نیست، فیض می‌گوید: عرض کردم: ما شکی نداشتیم که مردم(شیعه) پس از شما به سراغ او خواهند رفت، آنگاه در ادامه روایت آمده که امام، فرزندش موسی را به عنوان جانشین خود به وی معرفی فرمود.

طبری از اسحاق بن عمّار صَیرَفی آورده که نزد امام صادق (ع) اشاره به امامت اسماعیل پس از آن حضرت نمودم و امام انکار فرمودند.

در روایت دیگری آمده ولید بن صُبیح به امام صادق (ع) عرض کرد:

عبدالجلیل به من گفته که شما اسماعیل را وصی خود قرار داده‌اید، امام این مطلب را انکار کرده و امام کاظم را به او معرفی فرمود.

به همین دلیل بود که امام صادق (ع) پس از آنکه اسماعیل فوت کرد اصرار داشت که شیعیان، مرگ او را با اطمینان خاطر بپذیرند زیرا تصور زنده بودن وی با توجّه به سوابق اعتماد به مهدویت ـ که در میان برخی از غلات شیعه ترویج شده بود ـ خطر پیدایش فرقه جدیدی در میان شیعه را به دنبال داشت و اصرار امام صادق (ع) بر مرگ اسماعیل هم با توّجه به این مسئله و به منظور جلوگیری از این خطر بود.

در روایتی از زراره نقل شده که در خانه امام صادق (ع) بودم که حضرت به من دستور دادند تا داود بن کثیر رَقّی، حَمران ابوبصیر و مُفَضَّل بن عمر را پیش آن حضرت حاضر کنم، پس از آنکه نامبردگان حاضر شدند، پشت سر آنان افراد دیگری هم به تدریج وارد شدند بعد از آنکه تعداد حاضرین به سی نفر رسید امام فرمود:

یا داوُدَ اِکْشَفْ لی عَن وَجهِ اِسماعیلَ.

ای داود روانداز را از روی اسماعیل بردار و او روانداز را از روی اسماعیل کنار زد، بعد امام پرسید:

یا داوُدُ اَحَی هُوَ اَوْ مِیتٌ.

ای داود آیا او زنده است یا مرده؟

داود گفت او مرده است و حاضرین به دستور امام یکی پس از دیگری جسد او را دیده و اعتراف به مرگ وی نمودند، امام باردیگر این کار را تکرار فرموده تا اینکه او را به قبرستان آوردند و موقعی که می‌خواستند او را در لحد بگذارند، امام افراد را واداشت تا به مرگ او شهادت دهند و آنگاه به موسی بن جعفر به عنوان امام پس از خود تأکید فرمود.

شیخ مفید می‌فرماید:

و رُوِی اَنَّ اَبا عَبْدِاللهِ جَزَعَ عَلَیهِ جَزَعاً شَدیداً وَ حَزَنَ عَلَیهِ حُزْناً عَظیماً وَ تَقَدَّمَ سَریرُه بِغَیرِ حِذاءٍ و لا رِداءٍ وَ اَمَرَ بِوَضْعِ سَریرِهِ عَلَی الْاَرْضِ قَبْلَ دَفْنِهِ مِراراً كَثیرَةً وَ كانَ یكْشِفُ عَنْ وَجْهِهِ وَ ینْظُرُ اِلَیهِ یریدُ بِذلِكَ تَحْقیقَ اَمْرِ وَفاتِهِ عِنْدَ الظّانّینَ خِلافَتَه لَهُ مِنْ بَعْدِهِ و اِزالَة الشُّبْهَةِ عَنْهُم فی حَیاتِهِ.

روایت شده که ابوعبدالله(علیه السلام) در مرگ اسماعیل، بشدت گریسته و اندوه عظیمی او را فرا گرفت و بدون کفش و رداء جلو تابوت او به راه افتاده و چندین بار دستور داد تابوت او را بر زمین بگذارند و هر مرتبه صورت او را می‌گشود و به آن نگاه می‌کرد، منظورش از این کار این بود که حتمیت فوت او را برای کسانی که اسماعیل را جانشین پدرش می‌دانستند ثابت کرده و در حال حیات خود این شبهه را از میان بردارد.

یک نمونه از روایاتی که سردرگمی برخی از شیعیان را در این مورد نشان می‌دهد روایتی از هشام بن سالم است

او در این روایت می‌گوید:

همراه مؤمن طاق در مدینه بودیم که دیدیم عدّه‌ای بر در خانه عبدالله بن جعفر بن محمّد گردآمده‌اند، ما مسائلی از عبدالله در رابطه با زکات پرسیدیم. . . ولی او جواب صحیحی به ما نداد آنگاه بیرون آمده و نمی‌دانستیم که کدامیک از فرق مُرْْجِئه، قَدَریه،زیدیه، معتزله، خوارج. . . را قبول کنیم در این حال شیخی را دیدیم که او را نمی‌شناختیم فکر کردیم که جاسوسی از جاسوسان منصور است ـ که در مدینه به منظور شناسائی شیعیان جعفر بن محمّد در میان آنها نفوذ کرده بودند ـ ولی برخلاف این احتمال، او ما را به خانه ابوالحسن موسی بن جعفر برد. . . هنوز در آنجا بودیم که فُضَیل و ابوبصیر وارد شده و سؤالاتی از ایشان نموده و بر امامت وی یقین حاصل کردند آنگاه مردم از هر سو دسته دسته می‌آمدند، جز گروه عمّار ساباطی و نیز عدّه بسیار اندکی، که عبدالله بن جعفر را قبول داشتند.

و آنچه در روایت فوق جلب توجه می‌کند اینکه شیعیان کسانی نبودند که به هر شکل و بدون تحقیق، هر کسی را که داعیه وصایت و امامت داشته باشد، بپذیرند بلکه با طرح سؤالات خاصی علم او را ارزیابی کرده و در صورتی که به امامت وی از ناحیه علمی، یقین حاصل می‌نمودند او را به وصایت می‌پذیرفتند، روایت فوق این دقت و کنجکاوی را هم در مورد هشام و هم در مورد فُضیل و ابوبصیر و همچنین تهدیدهائی را که از سوی منصور متوجّه شیعیان امام صادق (ع) بود به خوبی نشان می‌دهد.

این نکته را که شیعیان، عبدالله بن جعفر را ـ که مشهور به عبدالله اَفْطَح بود و به همین سبب گروندگان به او را فَطَحِیه نامیده‌اند ـ بوسیله طرح بعضی از مسائل حلال و حرام در رابطه با نماز و زکات و . . . آزموده و علمی پیش وی نیافته و ازاو روی برتافتند، نوبختی نیز در فرق الشیعه آورده که در این نقل و روایات دیگری اشاره بر گرایش عبدالله از نظر عقیدتی به مرجئه شده است.

نوبختی انشعاب شیعه را به شش فرقه پس از رحلت امام صادق (ع) بدین ترتیب بر می‌شمارد.

۱ـ کسانی که معتقد بر مهدویت خود امام صادق (ع) بودند.

۲ـ اسماعیلیه خالصه که هنوز بر زنده بودن اسماعیل اصرار می‌ورزیدند.

۳ـ آنانکه به امامت محمّد فرزند اسماعیل اعتقاد داشتند.

۴ـ دسته‌ای که به امامت محمّد بن جعفر معروف به دیباج اعتقاد داشتند.

۵ـ کسانی که امامت عبدالله افطح ـ که ذکرش گذشت ـ را قبول داشتند.

نوبختی در مقام تعلیل این مسئله چنین می‌گوید: شیعیان به استناد حدیث: اَلاِمامَة فی ‌الْاَكبَرِ مِنْ وُلْدِ الْاِمامِ(امامت از آن بزرگترین فرزند امام قبلی است) به سراغ او رفتند اما وقتی او از عهده جواب سؤالات آنها برنیامد او را رها کردند، او می‌نویسد:

در ابتدا بسیاری از مشایخ شیعه به سراغ او رفتند، عبدالله حدود ۷۰ روز پس از وفات امام صادق (ع) بدرود حیات گفت و هیچ فرزند پسری از خود باقی نگذاشت و پیروان او ناچار همگی از اعتقاد به امامت وی برگشته و به امامت موسی بن جعفر (ع) گرویدند اگر چه عدّه‌ای از آنان در همان دوران حیات عبدالله به سوی امام موسی کاظم (ع) بازگشته بودند.

۶ـ کسانی که به امامت موسی بن جعفر (ع) اعتقاد داشتند.

از میان شیعیان افرادی چون هِشام بن سالم، عبدالله بن ابی یعفور، عمر بن زید بَیاع السابِری، محمّد بن نُعمان، مؤمن طاق، عُبید بن زراره، جَمیل بن دُرّاج، ابان بن تَغْلِب. و هشام بن حَکَم که از بزرگان آنان و اهل علم و نظر و از فقهاء شیعه به حساب می‌آمد�