داخلی     گزارش     هنر و رسانه
:: لحظه های انتظار::
باید جانی دوباره به باورهای مان ببخشیم
  بوی بهار پیچیده بود، ولی هنوز سرمای زمستان را می‌شد حس کرد. انگار زمستان قصد رفتن نداشت، ولی زمستان بهتر از همه می‌دانست که روزگارش به سر آمده است.
Share/Save/Bookmark
شنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۵ ساعت ۱۳:۱۴
کد مطلب : 5375
نمایی از مسجد جمکران.
نمایی از مسجد جمکران.
 تن زائران لباس‌های زمستانی بود و در نگاه‌شان امیدِ بهاری موج می‌زد. هر کدام از آن‌ها، دوشادوش بهترین کسان‌شان راه می‌رفتند. نه، راه نمی‌رفتند، جاری بودند. روان بودند؛ چون رود. رودی که می‌رفت تا مقصدش را پیدا کند و قبله‌اش را بشناسد. 

می‌خواستم ببینم چه کسی حرف برای گفتن دارد. از چشم‌ها می‌شد فهمید، ولی چون من جوان بودم و آدم‌شناس خوبی نبودم، برایم کار سختی بود. یک‌بار با پدرم آمدم و او روی آدم ها که انگشت می‌گذاشت، کار تمام بود. 

بیش‌تر کسانی که پدرم برای گزارش من انتخاب می‌کرد،
نمی‌شود فقط شنونده بود و هرچه گفتند، بشنویم و بپذیریم. باید شک کرد و از نو ایمان آورد.
همان کسی بود که باید با او حرف می‌زدم، ولی پدرم نیامده بود و من دست تنها مانده بودم. 

خیلی چرخیدم تا دختر جوانی را دیدم که کتاب شعری دستش بود. این را هم از پدرم یاد گرفته بودم. کسی که کتاب با خودش می‌آورد، آن هم برای سفری کوتاه، حتماً دوست‌دار آگاهی و دانایی است. 

بی آن‌که بگویم من کی هستم و برای چه می‌خواهم با او گفت‌وگو کنم، سر حرف باز شد: «من معتقدم خدا همه جا هست و نماینده خدا که منجی جهان است، هر جا که خدا اراده کند، آن‌جاست. این‌که مردم روزی خاص به این‌جا می‌آیند و فقط دنبال امام این‌جا می‌گردند، باوری است که به آن رسیده‌اند. البته دیگران هم در رسیدن به این باور به آن‌ها کمک کرده‌اند. به هر حال جز این‌جا هم می‌توان حضرت را جست‌وجو
روزی تصمیم گرفتم از نردبان شک بالا برویم. کار سختی بود. از این‌که کسی مرا هنگام بالا رفتن ببیند می‌ترسیدم. حتی از این‌که مبادا از نردبان بیفتم، می‌ترسیدم.
کرد. هر چند برای دیدن حضرت نباید تلاش کنیم. باید بکوشیم ببینیم امام چگونه پیروانی را می‌پسندند. بالاخره او پیشوای ماست. 

پرسشی با حرف‌هایش برایم شکل گرفت:
ـ شما که می‌گویید امام فقط این‌جا نیست و همه جا هست، پس چرا این‌جا آمدید.
خندید و گفت: «خُب شور و شوق مردم جویای امام مرا شاد می‌کند. این مردم دنبال چیزی هستند که خیلی به آن نیاز دارند. کسی که بیاید و راه را نشان‌شان بدهد. کسی که نجات‌شان بدهد. مردم دنیا از سرگردانی رنج می‌برند. آن‌ها نمی‌دانند چه چیزی می‌خواهند آن‌چه می‌خواهند آن‌ها را خوش‌بخت و شاد می‌کند یا نه. این درد بدی است. درمان آن دست امام است. او که بیاید راه‌های خوش‌بختی آشکار می‌شود و افق‌های طلایی دیده می‌شود و آینده مثل امروز دیگر تاریک و ناپیدا نیست.»

خوب حرف می‌زد، معلوم بود که در این باره فکر کرده، پرسیدم: «امام را از کی شناختی؟»
جهان امروز تنها مجموعه منظمی از بی‌نظمی‌هاست و به نظر منظم می‌رسد.

سری تکان داد و گفت: «بگو امام را کی می‌خواهی بشناسی. من هنوز که هنوز هم چیزی درباره امام نمی‌دانم.»

تعجب کردم، پرسیدم: «پس معنای این چیزها که گفتی چه بود؟»
گفت: «این‌ها برداشت من است. من فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بالاخره باید کسی بیاید و به این جهان ناسالم سر و سامان ببخشد. نمی‌شود که هر جای دنیا آتشی روشن باشد و جنگی رخ بدهد و مردمی آواره شوند و ناراضی بیداد کند. 

شاید یکی از بدبختی‌های ما شیعیان و به ویژه کسانی که این‌جا می‌آیند این است که مطمئن‌اند امام را می‌شناسند. همین اطمینان کار دست‌شان داده است. نمی‌آیند به چیزی که اطمینان دارند از نو فکر کنند، شاید که به نکته‌های مهمی برسند. 

نمی‌شود
من هم مثل خیلی از آدم‌هایی که به جمکران می‌آیند، فکر می‌کردم امام را می‌شناسم. در جایی که دانستن شناس‌نامه امام کافی نیست.
فقط شنونده بود و هرچه گفتند، بشنویم و بپذیریم. باید شک کرد و از نو ایمان آورد. این‌گونه می‌توانیم جانی دوباره به باورهای‌مان ببخشیم و اگر غیر مسلمانی از ما چیزی پرسید، کم نیاوریم و بتوانیم تجزیه و تحلیل کنیم. 

من امام را مثل همین مردم که می‌آیند هر هفته این‌جا، می‌شناسم. ولی روزی تصمیم گرفتم از نردبان شک بالا برویم. کار سختی بود. از این‌که کسی مرا هنگام بالا رفتن ببیند می‌ترسیدم. حتی از این‌که مبادا از نردبان بیفتم. می‌ترسیدم. بالاخره بالا رفتم و از آن بالا به همه چیز نگاه کردم تا بتوانم دینم را بهتر بشناسم. 

الان من آن بالا هستم و دارم چیزهای جدیدی را می‌بینم و می‌شناسم. نسبت به گذشته بیش‌تر به امام علاقه‌مند شدم. تازه می‌توانم درک کنم چقدر آمدن او برای انسان لازم است. 

جامعه جهانی به ظاهر نظم دارد. جهان امروز
من معتقدم خدا همه جا هست و نماینده خدا که منجی جهان است، هر جا که خدا اراده کند، آن‌جاست.
تنها مجموعه منظمی از بی‌نظمی‌هاست و به نظر منظم به نظر می‌رسد. هیچ چیز سر جای خودش نیست. یکی باید عدل را برپا کند به این نابسامانی پایان بدهد.» 

تا آن‌جا که با هم سن و سالان خودم گفت و گو کرده بودم، کسی را مثل او ندیده بودم. کسی که بخواهد بیش از آن‌چه برای او تعریف کرده‌اند، بداند. پیش خودم شرمنده شدم. من به اندازه او چیزی نمی‌دانستم. حتی باورهای من در برابر باورهای او کوچک و ساده بودند. باورهای او مثل فولاد آبدیده بودند. 

می‌خواستم چیزهای دیگری هم از او بپرسم، ولی او با جواب‌هایش برای من پرسش‌های خوبی مطرح کرده بود. من هم مثل خیلی از آدم‌هایی که به جمکران می‌آیند، فکر می‌کردم امام را می‌شناسم. در جایی که دانستن شناس‌نامه امام کافی نیست. باید اندیشه‌های ایشان را شناخت و دید آیا این اندیشه درمان جهان امروز هست یا نه؟